یوفا سی ال – متن زیر در مورد حادثه سقوط هواپیمای حامل تیم منچستریونایتد است که سربابی چارلتون آن را به زبان آورده است.

آلمان غربی… فرودگاه مونیخ ریوم سالن وی پی آی ساعت ۲:۵۰ دقیقه را نشان میدهد.
مدام در سالن قدم میزدم
نگاهم به رئیس ( سر مت بازبی ) افتاد…
رئیس پشت دود سیگارش مخفی شده بود
با تلفن فرودگاه ،با دخترش ویلیام حرف میزد
حرف هایی که بوی خداحافظی میداد
حرف هایی از جنس آخرین بار
اعلام کردند ، سوختگیری هواپیما تمام شده
رئیس سیگارش را در جاسیگاری روی میز گذاشت
درست زیرساعت…
به سمت هواپیما راه افتادیم نگاهم به سگی افتاد که در باند هواپیما ایستاده بود و با التماس پارس میکرد
انگار میخواست با زبان بی زبانی ، چیزی بگوید
سوز سرما و زوزه باد در هم طنیده شده بود
بارش برف ادامه داشت
در دلم آشوبی برپا بود
حس میکردم اتفاق بدی خواهد افتاد
سوار هواپیما شدیم
نگاهم به بچه ها بود … بچه های سر مت بازبی
دوباره چشمم به رئیس افتاد
مثل همیشه ، جلو کلاهش را کمی پایین آورده بود تا اطرافیان توجهش را جلب نکنند، مشغول مطالعه روزنامه بود
برعکس همیشه که رئیس آرام و صبور بود ، اینبار موجی از نگرانی را در نگاهش دیدم
متوجه شدم او اصلا روزنامه نمیخواند ، فقط وانمود میکند که مشغول مطالعه است
رئیس نمیخواست نگرانی اش را به بچه ها منتقل کند
به رئیس خیره شده بودم
لحظه ای نگاهم کرد
و دوباره سرش را پایین انداخت
انگار همان یک نگاه دنیایی حرف داشت
دلم عجیب شور میزد
ساعت به وقت مونیخ دقیقا ۳ بود
هری گرگ و تامی تیلور پاسور بازی می کردند
تامی خوشحال به نظر می رسید
انگار که شرط را برده بود
آن ها شرط بسته بودند که بازنده فردا شب باید برنده را یک شام مهمان کند
تامی صدایم کرد
گفت : بابی بیا پیش ما
تا خواستم از جایم بلند شوم ، مهماندار گفت لطفا بعد از دوستانتان بروید
به عقب نگاه کردم
تامی نگاهم کرد با یک لبخند زیبا
انگار این ، آخرین نگاه تامی بود
ساعت ۳:۰۴ دقیقه را نشان میداد
ناگهان
هواپیما تکان شدیدی خورد
صدای انفجار مهیبی
همه جا تیره و تار شد
و دیگر چیزی نفهمیدم

سیگار رئیس در فرودگاه هنوز دود میکرد
ساعت فرودگاه ۳:۰۵ دقیقه را نشان میداد
اما ساعت عمر خیلی از بچه ها در همان ۳:۰۴ دقیقه مانده بود
چشمانم را به سختی باز کردم
برف میبارید
شعله های آتش آسمان را چنگ میزد
هری را دیدم
خودش زخمی بود
ولی با این حال مشغول نجات بقیه بچه ها بود
ناگاه چشمان هری به جسد بی جان تامی افتاد
اشک های هری روی صورت تامی میرخت
و من نمیدانم هری شام فردا شب را چگونه خورد
از شدت خونریزی دوباره بیهوش شدم
وقتی چشمانم را باز کردم در بیمارستان مرکزی مونیخ بودیم
نمیدانستم چه به روز بچه ها آمده
ظاهرا چند روزی بیهوش بودم
خودم را به زور به تخت رئیس رساندم
حال او بسیار وخیم بود
ناگاه رئیس لحظه ای چشمانش را باز کرد و دوباره بست
دوباره همان یک نگاه دنیایی حرف داشت
نگاهی که از آینده میگفت
نگاهی که میگفت ، ما هرگز نمیمیریم ….. ما باز خواهیم گشت …. اینبار قوی تر از گذشته
چون ما منچستر یونایتد هستیم.